bookmark

معنی پيش

پيش

بياى مجهول،معروف،و بياى معروف،ليف خرما،اما در اكثر نسخ پيشن و پيشند بنون آورده‌اند.
(
فرهنگ رشیدی
, ص384)
sourceLink

بر وزن ريش معروف است كه نقيض پس باشد و شاخ درخت خرما و خرماى ابو جهل را نيز گويند و عاقل و خردمند را هم گفته‌اند و به معنى مقدمه هم هست چنان كه گويند اين پيش را دانستى و به معنى ماضى و مستقبل هر دو آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص219)
sourceLink

بر وزن ريش نقيض پس باشد و شاخ درخت خرما و رشيدى كفته بياى معروف ليف خرما امّا در اكثر نسخ پيشين و پيشند بنون آورده در برهان كويد بمعنى مقدمۀ چيزى نيز هست
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص243)
sourceLink

كنايه از غالب بود
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص779)
sourceLink

(اسم) ضمه و تلفظ آن «اُ» باشد. ضمّ (حركت). رفع (اِعراب). يكى از سه حركت حروف، دو حركت ديگر زبر يا فتح و زير يا كسر است. ¦¦
(اسم) نام هر يك از چهار دندان كه دو بر بالا و دو به زير است در پيش دهان و آن را به تازى ثنيه و جمع آن را ثنايا گويند. ¦¦
(اسم ، قید ، صفت) قُبُل. جلو. مقابل پس، دُبُر. مقابل پشت. ¦¦بخش قدامى. مقابل قسمت خلفى از چيزى. ¦¦ساحل. كنار. ¦¦كنار. پاىِ. بُنِ: پيشِ كوه؛ پاى كوه. ¦¦زير. پايين. فرود. ¦¦بر. بالا. از حد طبيعى تجاوز كرده و به مجاور درآمده. ¦¦ (ق) جلو. نزديك. قريب. نزديكتر. به فاصلۀ كمتر از كسى يا چيزى: ظرف را پيش خود كشيد. ¦¦نزد. نزديك. پهلوىِ. برابر. در بر: فردا پيش او برو. ¦¦به قياس. در مقام مقايسه: پيش فلان، قياس به فلان. ¦¦مقدم. برتر: در درس از همه پيش است. ¦¦مقابل. در مقابل. در جلو. مواجه. برابر. در برابر. روبروى. پيشروى. مقابل و پشت سر. برابر چشم: سفره را پيش او انداختند. ¦¦در برابر. در مقابل (از لحاط زمان). در آينده: كارى در پيش داريم. ¦¦جلو. مقدمه. قدام. اَمام. مقدم. مقابل پس و دنبال و خلف و وراء: پيش صف. پيش لشكر. ¦¦قبل. پيش از. پيش كه. مقدم بر. پيش از آنكه. قبل از آنكه. زودتر از آنكه. جلوتر از آنكه. ¦¦قبل. سابق. درگذشته. به روزگار گذشته. به عهد ماضى. سابقاً. قبلاً: پيش از كسى يا چيزى؛ مقدم بر او. سابق بر او. ¦¦مقدم. بر. برتر به مقدار و مرتبت. سابق به قدر و مكانت. ¦¦ (ص) سابق. سبقتگرفته. مقابل متأخر. مقابل لاحق. جلوتر. مقابل پشت سر. ¦¦
به عقيدۀ. در نظرِ. نزدِ.
(
لغت نامه دهخدا
, ص642)
sourceLink

[اسم‏]و [معين فعل‏][فارسی‏]قبل و سابق. و روبرو.و حضور.و در جلو.و گذشته و ماضى.و مستقبل و آينده.و پيشتر.و دورتر.و مقدمه.و نمونه و دستور.و رئيس و مقتدا و سردار و سالار.و ضمه.و شاخۀ خرمابن و خرمابن كوتاه.و عاقل و دانا و خردمند و پيش آتش و پس دريا كنايه از رو
(
فرهنگ نفیسی
, ص758)
sourceLink

آنچه از خرما رسن سازند يعنى كبار .
(
فرهنگ قواس
, ص53)
sourceLink

ضرب المثل پيش

جز بدى نارد درخت جهل چيزى برگ و بار - بر كنش زود از دلت زان پيش كو بالا كند.

ناصر خسرو. رجوع به: آنكس كه داناتر است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص582)
sourceLink

با دوستان خور آنچه هست پيش از آنك - بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند

(وقت بهار باده مخور جز ببوستان گز باده آن به است كه در بوستان خورند...) اديب صابر. رجوع به:
(
امثال و حکم
, ص355)
sourceLink

از در عفو بود هركه به تقصير و به جرم - كرد در پيش ولی نعمت زيبا اقرار

رشيدى سمرقندى.
(
امثال و حکم
, ص129)
sourceLink

اگرچه پيش خردمند خامشى ادب است - به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى

(... دو چيز طيرۀ عقل است دم فروبستن بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشى.) سعدى. نظير: زبان در دهان اى خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند كسى كه گوهرفروش است يا پيله‌ور. سعدى. فضل و هنر ضايع است تا ننمايند عود بر آتش نهند و مشك بسايند. سعدى. مگوى و منه تا توانى قدم ز اندازه بيرون ز اندازه كم. سعدى.
(
امثال و حکم
, ص205)
sourceLink

به پيش شيرى صد خر همى ندارد پاى - دومن سرب بخورد ده ستير تيزه بهى

ناصر خسرو.
(
امثال و حکم
, ص383)
sourceLink

استخوان خردۀ مجنون مفكن پيش هماى - كه تعلق به جناب سگ ليلى دارد

بمزاح بعاشق يا نامزديكه حفظ الغيب معشوقه يا منكوحۀ خويش كند گويند.
(
امثال و حکم
, ص171)
sourceLink

چو دانى كه از مرگ خود چاره نيست چه از پيش باشد چه پستر يكيست.

فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص645)
sourceLink

از آن بخش كايزد بكرد است پيش - نه كم گردد از رنج روزى نه بيش

اسدى. رجوع به از تو حركت از خدا بركت، شود.
(
امثال و حکم
, ص98)
sourceLink

جهاندار بخشى كه كرده است پيش - از آن بخش كمتر نگردد نه بيش.

اسدى. رجوع به: با قضا كارزار نتوان...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص598)
sourceLink

پيش طبيب منجم پيش منجم طبيب پيش هردو هيچ يك پيش هيچ يك هردو

رجوع به: با رمال شاعر است...، و رجوع به: مثل شترمرغ، شود.
(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

ای كه دستت می رسد كارى بكن - پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار

سعدى. نظير: برگ عيشى بگور خويش فرست كس نيارد ز پس تو پيش فرست. سعدى. بودم جوان كه گفت مرا پير اوستاد فرصت غنيمت است نبايد ز دست داد. رجوع به: از امروز كارى بفردا ممان، شود.
(
امثال و حکم
, ص329)
sourceLink

ببين تا ز كردار شاهان پيش - چه به بد همان كن تو آیين خويش

(كسى دار كز دفتر باستان همى خواندت گونه‌گون داستان...) اسدى.
(
امثال و حکم
, ص380)
sourceLink

چو آب آيد تيمم نيست در كار چو روز آمد چراغ از پيش بردار.

پورياى ولى. رجوع به: تيمم باطل است آنجا كه...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص628)
sourceLink

پيش از آن كت اجل كند در خواب - خويشتن را به زندگى درياب

اوحدى. رجوع به: از امروز كارى بفردا...، شود.
(
امثال و حکم
, ص522)
sourceLink

به دست آهن تفته كردن خمير - به از دست بر سينه پيش امير

سعدى. رجوع به: اى شكم خيره...، شود.
(
امثال و حکم
, ص403)
sourceLink

به پيش برادر برادر به جنگ - نيايد اگر باشدش نام و ننگ

فردوسى. نظير: اگرچه حسودى ز هر در بود برادر هم آخر برادر بود. فردوسى. ى.
(
امثال و حکم
, ص383)
sourceLink

پاى در زنجير پيش دوستان - به كه با بيگانگان در بوستان

سعدى.
(
امثال و حکم
, ص499)
sourceLink

چرا دانا نهد پيش كسى سر - كه پا و سر بود پيشش برابر.

جامى. رجوع به: براى مصلحت بوسه...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص608)
sourceLink

اگرچه ندارى گنه نزد شاه - چنان باش پيشش كه مرد گناه

اسدى. رجوع به: بدان كز همه چيزها آشكار...، شود.
(
امثال و حکم
, ص205)
sourceLink

چو بينى خورشهاى خوش گرد خويش بينديش تلخى دارو ز پيش.

اسدى. رجوع به: از گلوبنده خواجگى...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص635)
sourceLink

پيش شمشير سرافكنده شوى - به كه پيش چو خودى بنده شوى

جامى.
(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

بدست آهن تفته كردن خمير به از دست بر سينه پيش امير

در گلستان چاپ مرحوم فروغى بجاى(آهن)(آهك) ضبط شده است.
(
فرهنگ عوام
, ص95)
sourceLink

پيش از آنكه دشمن بر تو شام خورد تو بر وى چاشت خور

در جنگ بر دشمن سبق بايد گرفت. تمثل: اما چون در كارزار باشى آنجا سستى و درنگ شرط نباشد چنان كن كه پيش از آنكه خصم بر تو شام خورد تو چاشت خورده باشى بر او. از قابوسنامه. تدبير شام ميكنيم كه بر وى بخوريم پيش از آنكه بر ما بام خورد. تاريخ سلاجقۀ كرمان. پيش از آنكه خصم فرصت چاشت يابد براى او شامى ناگوار بسازد، گليلۀ بهرامشاهى. و پيش از آنكه تاتار در اين ديار بر ما سحر خورد قصد شام كنيم. زيدرى در فتنۀ تاتار. اشاره: چون با پدرت چاشت خورد گيتى ناچار خورد با تو اى پسر شام. ناصر خسرو. چون چاشت كند بخويشتن پيوست آراسته باش كار شامش را. ناصر خسرو. چو بر تو دهر بآفات خويش چاشت كند تو را بصبر بر او قصد شام بايد كرد. ناصر خسرو. و رجوع به: دست پيش زوال ندارد. و رجوع به: دشمن چو بدست آمد و...، شود.
(
امثال و حکم
, ص522)
sourceLink

اگر تنگدستى مرو پيش يار - وگر سيم دارى بيا و بيار

سعدى. نظير: عاشقم پول ندارم كوزه‌ت را بده آب بيارم. دوست مشمار آنكه در نعمت زند لاف يارى و برادرخواندگى دوست آن باشد كه گيرد دست دوست در پريشان‌حالى و درماندگى سعدى. رجوع به: اين دغل دوستان كه مى‌بينى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص198)
sourceLink

با بسته دشمن به پيش سخن گفتن آسان بود كم‌وبيش

(بهو گفت... توان گفت بد با زبان دلير زبان چيره گردد چو شد دست‌چير.) اسدى. رجوع به: آن را چه زنى كه روزگارش زده است، شود.
(
امثال و حکم
, ص346)
sourceLink

اگر پيش همه شرمنده‌ام پيش دزد رو سفيدم

با اينكه همه گمان برند من مرتكب بوده‌ام عامل خود داند كه گناه‌كار اوست.
(
امثال و حکم
, ص197)
sourceLink

پيش بگذشته ز خود يكسان بود سود و زيان

(خوب يا بد هرچه ميخواهى بكن با ما فلك...) نظام وفا.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

آنچه پيش همه باب است،پيش ما ناياب است

.منظور پول است(آدم بى‌پول گويد.)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص27)
sourceLink

پيشش را لر گرفته است،پسش را بختيارى

از هر طرف احاطه شده(بيشتر در مورد خطر ايراد مى‌شود)
(
فرهنگ عوام
, ص149)
sourceLink

خواجه اگر ريش داشت، از روز پيش داشت

در مورد كسى گويند كه تازه بدوران رسيده و از موفقيت خود خودستائى كند.به امروزت مغرور مباش گذشته‌ات را ببين.
(
فرهنگ عوام
, ص238)
sourceLink

پيش از من و تو ليل و نهارى بوده است

(... گردنده فلك ز بهر كارى بوده است. زنهار قدم بخاك آهسته نهى كان مردمك چشم نگارى بوده است.) خيام. عبيد زاكانى در حكايتى شيرين باين مصراع تمثلى نمكين دارد.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

پيش رهواران به رهوارى نداند رفت لنگ

(پيش او خصم از مروت لاف نتواند زدن...) معزى.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

پايدارى كى بود در پيش صرصر كاه را

(كامكارى كى بود در پيش تيغت خصم را...) معزى.
(
امثال و حکم
, ص499)
sourceLink

تو هم يك تنبان قرمز پيش خدا دارى

تو نيز مأيوس مباش.
(
امثال و حکم
, ص567)
sourceLink

پيش تازى فرسان خيره خر لنگ متاز

(اى هنرمند مكن عرضه هنرهات بوى...) قطران.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

به پيش معجز موسى چه جاى نيرنگست

(بساعتى شكند رمح او طلسم عدو...) ظهير. نظير: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد. حافظ.
(
امثال و حکم
, ص383)
sourceLink

دست پيش را ميگيرد كه عقب نيفتد

همانند و بمعنى اصطلاح بالاست.
(
فرهنگ عوام
, ص268)
sourceLink

پيش گوساله نشايد كه قرآن خوانى

(كى سزد حجت بيهوده سوى جاهل...) ناصر خسرو. رجوع به: ياسين بگوش خر خواندن، شود.
(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

پيش آفتاب ذره كجا در حساب آيد

ابو الفضل بيهقى. رجوع به: اين الثرى..، شود.
(
امثال و حکم
, ص522)
sourceLink

پيش دروغگو همه كس بی جواب است

گج.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

دمى پيش دانا به از عالمى است

(
فرهنگ عوام
, ص286)
sourceLink

چيزی كه نپرسند تو از پيش مگو

(صراف سخن باش و سخن بيش مگو...) سعدى. كم‌گوى و بجز مصلحت خويش مگو چيزيكه نپرسند تو از پيش مگو. باباافضل. رجوع به: تا نپرسندت...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص684)
sourceLink

اخ تفش را پيش مرغ نمی اندازد

بسيار بخيل است.
(
امثال و حکم
, ص88)
sourceLink

پيل در بيشه است يا در پيش شه

تمثل: چه خوش نكته‌اى گفته‌اند اهل هند كزين خوبتر هيچ گفتار نيست هنرمند بايد كه باشد چو پيل كزين نوع هرجاى بسيار نيست به بيشه درون يا بدرگاه شاه كه او لايق اهل بازار نيست. ابن يمين. همچو پيل است كار بخرد راست پيل يا شاهراست يا خود راست. سنائى. گفتا كه اهل فضل چو پيلند و جاى پيل گر نيست پيشه درگه ميمون پادشاست. ابن يمين. نظير: باز را در قفس چه كار بود جاى او دست شهريار بود. سنائى. باز ملك كه بر ديوار سراى پيرزنى نشيند پروبالش ببرند. كشف المحجوب.
(
امثال و حکم
, ص526)
sourceLink

پيش طبيب مرو پيش آزموده برو

در هر كارى مخصوصا در امر معالجه و طبابت بايد بمردم آزموده رجوع كرد.
(
فرهنگ عوام
, ص149)
sourceLink

(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

نه راه پس دارم،و نه راه پيش

عرصۀ زندگى يا كار و عمل برايم تنگ شده است.مثال:در كار يا در زندگى خود بطورى درمانده و مضطر شده‌ام كه نه راه پس دارم و نه راه پيش(يا نه راه پس برايم مانده و نه راه پيش).
(
فرهنگ عوام
, ص619)
sourceLink

گر در يمنى و با منى،پيش منى

(...گر پيش منى و بى‌منى،در يمنى)ابو سعيد
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص624)
sourceLink

چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد.

سعدى. رجوع به: شبه در بازار جوهريان... و رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص609)
sourceLink

يكدستش به پيش و يكدستش بپس

فقير و بينواست.و گاهى هم در موردى كه كسى دنبال انجام كارى بمنظور استفاده يا گرفتن طلبى از جانب خود يا ديگرى بسوئى برود و بدون كاميابى بازگردد درينصورت گويند: فلان از فلان جا بازگشت در حالى كه يك دستش بپيش و دست ديگرش بپسش بود،يا يكدستش بپس و يكدستش بپيشش بود.
(
فرهنگ عوام
, ص682)
sourceLink

پيش زرگر بی خطر باشد كلال

(بى‌خطر باشد فلان با او چنانك...) ناصر خسرو. رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

بچۀ هركس پيش او عزيز است

رجوع به: اگر چند فرزند... و رجوع به: از محبت نار... شود.
(
امثال و حکم
, ص392)
sourceLink

پيش رو خاله پشت سر چاله

نظير: دهنت و حففت. ظاهرش چون گور كافر پر حلل و اندرون قهر خدا عز و جل.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

پيش محرم برهنه بايد راز

(دوست محرم بود براز و نياز...) سنائى.
(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

پيش از عيد بمصلى ميرود

براى هر يك از اعياد گزاردن نمازى معهود است و مراد از اين مثل اينستكه هنوز عيد نيامده به مسجد نميروند و پيش از وقت مقرر دست بانجام كار نمى‌يازند همانند پيش از موذن بر مناره مرو
(
فرهنگ عوام
, ص148)
sourceLink

پيش زنان راز هرگز مگوى

(چنين گفت با مادر اسفنديار كه نيكو زد اينداستان هوشيار اگر لب ببندى ز بهر گزند نگوئى زنان را بود سودمند چو خواهى كه خوارى نيارى بروى به...) فردوسى. رجوع به: از مردم سرفراز...، شود.
(
امثال و حکم
, ص524)
sourceLink

پدر كسى پيش چشمش آمدن

رنج و آزار بسيار ديدن-صدمه فوق العاده خوردن. مثال:از بس در راه انجام اين كار زحمت كشيدم و صدمه خوردم پدرم پيش چشمم آمد.
(
فرهنگ عوام
, ص133)
sourceLink

پيش دزد رويم سفيد است

(اگر پيش همه رو سياهم...،) رجوع به: اگر پيش همه...، شود.
(
امثال و حکم
, ص523)
sourceLink

دست پيش كسى دراز كردن

گدائى كردن.چيزى از كسى خواستن. حاجت بدرگاه كسى بردن.مثال:از فرط دنائت طبع دايما دستش پيش اين و آن دراز است.
(
فرهنگ عوام
, ص268)
sourceLink

بد از پيش خدا نيايد

غالبا اين مثل را در جواب تحذيرهاى خرافى گويند. مثال: قمر در عقرب است مسافرت خودتان را بروز ديگر بگذاريد - بد از پيش خدا نيايد. صبر آمد. حالا نرويد - بد از پيش خدا نيايد.
(
امثال و حکم
, ص400)
sourceLink

پيش نظرباز

سخى.بخشنده مثال: برادرم مردى پيش نظرباز است.
(
فرهنگ عوام
, ص149)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.